تقریباً اکثر تحلیلهایی که برای فیلم «ازهمگسیختگی» نوشته شده بودند ناشی از فهم رایج یا (Common sense) بودند و بسیاری از آنها فیلم را به سطوح روانی، ناهنجاری و…افراد فروکاسته بودند. همچنان که در بالا هم اشاره کردم میتوان آن را پر از آسیب دید و در نهایت منجر به ارائهی راهکارها و حتی جلوآمدن نظامهای دانش به معنای فوکویی کلمه (پلیس, مراکز مشاوره و روانشناسی, قوهقضائیه و ..) خواهد شد. فیلم «ازهمگسیختگی» محصول سال 2011 و با کارگردانی تونی کایه و با بازی درخشان آدرین براودی (Adrien brovdy که در فیلم پیانیست هم نیز درخشید) است.
این اثر مملو از مشکلاتی از قبیل, مسئلهی جوانان و نسلها, خودکشی, بحران معنا, پوشش دانشآموزان, ساختار آموزشی و همچنین پر از مباحث و خلاء و صحنههای پدیدارشناختی و اگزیستانسیالیستی است. فیلم «ازهمگسیختگی» با سخنی از آلبر کامو شروع میشود «و هرگز آنقدر عمیق و در عین حال احساس جدایی از خود و حضور در دنیا نکردهام», جای جای فیلم میشود این جمله را لمس و تجربه کرد. از مباحث مهمی که در فیلم خیلی به چشم میآید «بحران معنا و سیطرهی نهیلیسم» است که همهی معلمها و شاید بتوان گفت دانشآموزان نیز با آن مواجه شدهاند، هرچند ناامیدی و به معنای عامیانه سستی آنها را نمیشود که فقط با «بحران معنا» توضیح داد, چون در واقع داریم آن را به حالت تعلیق در میآوریم و خود را از فهم و مسئلهمندکردن آن دور میکنیم؛ زیرا بخش اعظم مسئلهی دانشآموزان را باید بر گردنِ ساختار فلج و فشل آموزشی انداخت که در ادامه در مورد آن هم خواهم نوشت؛ و حتی ما معلم جوان «آقای بارتز» را میبینیم که در همهی دیالوگهای خود از بیمعنایی, خلاء و به معنایی از همهچیز دست شسته است و ناتوان از بارقهای نور است و این لحظه به علاوه سخنرانی و صحبت رئیس مدرسه در آخر و چندی از معلمان من را یاد سخنی از مارکس میاندازد که در اول کتاب «تجربهی مدرنیته مارشال برمن» آمده است: «هرآنچه که سخت و استوار است روزی دود میشود و به هوا میرود».1
نام فیلم «گسیختگی» (جداافتاده) با الهام از یکی از نوشته های “آلبرکامو” نویسنده معاصر فرانسوی انتخاب شده که می گوید:
And never have I felt so deeply at one and the same time so detached from myself and so present in the world
“هرگز نتوانستم همزمان با احساسی عمیق به دیگری، از وجود خود “جداافتاده” و همچنان نیز در جهان هستی حضور داشته باشم”.
تلاطم ↩︎